![]() |
![]() |
|
| (که گو یای همه چیز است و خود ناچیز) |
|
به نام خداوند رحمن و رحیم این دل نوشته ها را زمانی منتشر می کنم که دقایقی بیشتر از سخنرانی تاریخی رهبر معظم انقلاب در نماز جمعه روز بیست و نهم خرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت نمی گذرد. فقط قصد دارم بنویسم که با تمام وجود خوشحالم که بعد از ماجراهای کذایی که در رابطه با انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اتفاق افتاد- مقام معظم رهبری در یک سخنرانی به هنگام و هوشمندانه و مدبرانه به همه توطئه های داخلی و خارجی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی به صراحت پاسخ دادند. از خداوند متعال برای رهبر دوست داشتنی ایران عزیزم آرزوی سلامتی و عمر با عزت دارم. امروز بیست و سومین سالروز تولد من هم هست. امیدوارم بتوانم در قبال هر لحظه عمری که خداوند به من عنایت می کند وظایف خودم را نیز در جهت توسعه ایران اسلامی به نحو شایسته ای انجام دهم. ان شاءالله ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:41 توسط میلاد صفائی |
|
|
یکی از نکات مهم و تأثیر گذار سریال تلویزیونی یوسف پیامبر (ع)، محبوبیت آن حضرت در میان مردم و لذت بردن اصحاب از دیدار و مصاحبت با ایشان است. اینجاست که ناخودآگاه حس میکنی چقدر کم سعادتی که نمیتوانی یکی از فرستادگان خدا را از نزدیک ببینی و در آغوش بگیری. خدایا توفیق دیدار ولی عصر ما را نیز به ما عنایت نموده و ما را از دیدار مقربان درگاهت محروم نفرما. این شعر رو که حاصل غبطه خوردن به اصحاب حضرت یوسف است، تقدیم می کنم به محضر مبارک یوسف زهرا، مهدی موعود، امام زمان(عج): مهدی بیا و چشم منتظران پر ز نور کن دلهای غم زده را صاحب سنگ صبور کن دلها به جان آمده از درد دوریت آقا تو را به جان حضرت زهرا بیا ظهور کن
به امید آنکه لیاقت پیروی راستین آن حضرت را داشته باشیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:47 توسط میلاد صفائی |
|
|
یار من، امروز می روی و خانه ی ما بی تو می شود تصویرمان درون قاب آینه ها بی تو می شود امروز در و دیوار هم به گذشت زمان طعنه می زنند که تو می روی و تمام ثانیه ها بی تو می شود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:39 توسط میلاد صفائی |
|
|
گهی عاشق گهی شادان گهی فارغ گهی نالان گهی با دشمنان یار و گهی هم دشمن یاران ! گهی بیگانه با دنیا گهی غرقم در این دریا من انسانم، پر از تشویش گهی گم گشته ام (در خویش) گهی بر بام شادی ها گهی مسکینم و درویش گهی زاهد . . . گهی خاطی گهی عابد . . . گهی عاصی گهی دانا . . . گهی جاهل گهی کوشا . . . گهی کاهل گهی این سو گهی آن سو گهی با او گهی بی او گهی شاکر به هر نعمت گهی کافر به هر حکمت گهی یک بنده ی مغرور گهی زاری کنم پر شور من انسانم، پر از تشویش گهی گم گشته ام (در خویش) گهی بر بام شادی ها گهی مسکینم و درویش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:54 توسط میلاد صفائی |
|
|
این شعر زیبای مرحوم امین پور را تقدیم می کنم به عزیزترینم : مردم همه تورا به خدا سوگند میدهند اما برای من تو آن همیشهای که خدا را به تو سوگند میدهم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:4 توسط میلاد صفائی |
|
|
پس کجایی سهراب ؟ که تو هم بد قولی ! کاش بودی و می دیدی که چشمم را شستم ، واژه ها را شستم ، نه به آبی ها دل بستم، نه به دریا پریانی که سر از آب به در آوردند ، آب را گل نکردم اما ، هیچ کس لای آن شب بوها ، بانگ تکبیره الاحرام علف را نشنید . . .
تو به من گفتی : در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پُر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید ببین سهراب : هنوز هم کوچه ها تاریک است خورشید که هیچ ، کرم شب تابی هم نیست ! من هم دلم عجیب گرفته است شهر پر از غفلت و ناپاکی است و کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند ! گفتی : چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت خسته ام سهراب تو مرا می فهمی هر کجا هستی باش اما غربت از هستی ما می بارد دار فانی به مزاجم خوش نیست قربت دار بقا را عشق است
من مسلمانم قبله ام یک لبخند جا نمازم دانش مهرم نور اشک سجاده ی من عشق از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم پُرِ شادی شده است
آری تو راست می گویی : آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است ؟ من که به عطر خنک یک پونه تا ته هستی جان مست شدم پشت خود خواهی تن خویشتنم را کشتم پس از آن هست شدم بوم نقاشی من یک رنگ است لکه ی روی و ریا با من نیست سادگی زینت کاشانه ی ماست من به افتادن یک سیب نمی خندم و نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست
صبر کن سهراب قایقت جا دارد ؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط میلاد صفائی |
|
|
شعر محکمه الهی یک شعر بسیار زیبا از آقای خلیل جوادی : ***********************************
یه شب که من حسابی خسته بودم همینجوری چشامو بسته بودم سیاهی چشام یه لحظه سر خورد یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد تو خواب دیدم محشر کبری شده محکمه الهی برپا شده ادامه این مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:4 توسط میلاد صفائی |
|
|
اي چو درياها پاک ، نيک مي دانم ، که تو هم تنهايي و ميان طپش ثانيه ها ، چشم به آواز قناري داري ، که بگويد با باد ، راز اندوه تو را تا از آيينه ي بي موج دلت بزدايد هر خاک . . . آری . . . کسي از پاکی اشک تو خبر دار نبود ، و تو از حادثه ها تر بودي . . . من که از گرد و غبار دل تو آگاهم ، نيک مي دانم که دلت مي خواهد ، از غم تيره ي اين خاک سياه تا سپيدي پر قو بدوي ، تا سبک باري پرواز کبوتر بپري ، و بپرسي از شب : خانه ي نور کجاست . . . ؟ نيک مي دانم که به درگاه خدا تو پُري از خواهش ( حاجتت نيست به جز : مُشتي آزادي ، قدري آرامش ) تو در اين دريا ، خسته اي از طوفان ، و دلت مي خواهد : بي امان تا لب ساحل بروي روي شنهاي لطيف آنجا ، پا برهنه بدوي ، و به شيريني تجديد حيات ، بچشي طعم رهايي را . رها از بي سرانجامي ، رها از ترس فرداها ، رها از هرچه بايد بود و اکنون نيست . . . ای زلال آبی . . . آن دل انگیزترین خاطره را یادت هست ؟ پشت آن گنبد روحانی سبز . . . روی آن صندلی چوبی دنج . . . سفر ستاره ها . . . یادت هست ؟ دل پاک خسته از خاکت را ، به ستاره ی مسافر بسپار روی پاکت بنویس : برسد به دست نور بی پایان آری ای پاک ترین خاطره ام ، آنجا که ستاره ها می رفتند ، ای برای دل من تنها دوست ، ناجی شهر دلت تنها اوست . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:33 توسط میلاد صفائی |
|
|
آموخته ام که سخن گفتن ظلم است . . . خسته از تکرار واژه ها ، در سرم پر از تفکرات ، در دلم پر از تمایلات . . . من پر از نگفته ام . . .
من پر از سکوت سایه ها ! من پر از وجود بی زوال یک خدا . . . زین پس آن واژه های کوچک را بر زبان نخواهم راند
که سخن گفتن ظلم است ، من ظالمم و نگفته ها مظلوم . . . ! گفته ها را به فراموشی بسپار سخن از نگفته ها نتوان گفت ، که نگفته ها نگفتنی هستند . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:36 توسط میلاد صفائی |
|
|
حيوان را خبر از عالم انسانى نيست دوش مرغى به صبح مى ناليد عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش يكى از دوستان مخلص را مگر آواز من رسيد بگوش گفت باور نداشتم كه تو را بانك مرغى چنين كند مدهوش گفتم اين شرط آدميّت نيست مرغ تسبيح گوى و من خاموش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:35 توسط میلاد صفائی |
|
|
زندگی . . . بودن یا نبودن . . . وجود و عدم خود و خدا جبر و اختیار ماده و معنا دنیا و آخرت فانی و باقی شب و روز دیر و زود من و او تار و پود عشق و شرم عقل و احساس هجر و وصال حرف و حیا دل و زبان سختی دوری و گذشت زمان مدرنیته و سنت بی یاری و بی کاری ثروت و صداقت محبت و پیاز و سیب زمینی صمیمیت و ماکسیما گل سرخ و حقوق ماهیانه نگاه گرم و خونه ی گرم عشق وصال و نون شب دید و ندید سیاه و سپید نمی دونم . . . شاید هم خاکستری !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:4 توسط میلاد صفائی |
|
|
خداوندا اگر داشتن ، ذليل داشتنم می کند ندارم کن خداوندا اگر کاشتن ، اسير چيدنم می کند بی کارم کن اگر انديشه ی خيانت به ياران درسرم افتاد بر سر دارم کن اگر به لحظه غفلتی در افتادم پيش از سقوط هشيارم کن اگر رنج بيماران لحظه ای از دلم بيرون رفت سخت و بی ترحم بيمارم کن خداوندا خوارم کن اما مردم آزارم مکن خداوندا خوارم کن اما مردم آزارم مکن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:39 توسط میلاد صفائی |
|
|
دلخوری! سکوت کرده ای . جغد غصه در دل تو آشیانه کرده است . از کنار من ، بی سلام و حرف و خنده و نگاه ، می روی و آه می کشی . . . می کشد مرا ، آن کدورتی که در دل تو لانه کرده است. خوب من ! بس کن این سکوت بی نتیجه را ، فرصتی بده برای گفتگو ، دست کم به من که می رسی ، ناسزا بگو . . . مصطفی رحمان دوست) ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:9 توسط میلاد صفائی |
|
|
پائولو كوئليو استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكند-به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند . شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نمي بنددصبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته انداستاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:57 توسط میلاد صفائی |
|
|
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. <؟> |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:22 توسط میلاد صفائی |
|
|
گاهی آنقدر دلم می گيرد که نه در رهایی این دنیای بی حصار که درون قفسی کوچک و تاريک پی آزاد شدن می گردم و در درون تنگنای این زندان رها می شوم از غصه ی فردا . . . که در آنجا : خبری نيست مرا ديگر از آمدن و رفتن خورشيد عجول تهی می شوم از آز و نياز رها از هر چه بايد بود و اکنون نيست رها از عشق بی فرجام با توام درد آشنا با من از عشق بگو با من از عطر اقاقی با من از ياس بگو از وفاداری خاک او که از اشک تنهايی يک ابر سياه جامه اش تر شده است و کنون غربت بوی نمش پر پرواز خيالم شده است با توام درد آشنا با من از عشق بگو . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:54 توسط میلاد صفائی |
|
|
بی تو ای شاعر شعرهای عاشقانه ام شبهای تار مرا ستاره ای نیست دور از صدای نازنین تو ای شمع دل افروز آهنگ لحظه های مرا ترانه ای نیست . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 12:41 توسط میلاد صفائی |
|
|
شعرای سعدی هم دیگه لایق چشمای تو نیست شاخ نبات حافظُ بهره ای از بوی تو نیست وقتی که دل پر می کشه واسه نگاه آخرت درمون درد من به جز چشمای شهلای تو نیست می گن تو دنیا خوب باشی خدا بهت حوری می ده خوشگلی حوریا که به قدر زیبای تو نیست دلم می خواست صدات کنم بگم صداتُ دوست دارم دوست دارم هام که آخه کافی فردای تو نیست فدات بشم چی کار کنم عاشقیمو باور کنی ؟ توان گفتنم که هست . . . اما نه ! پهلوی تو نیست شعر چشاتُ می شنوم به حرمت نگات قسم دلخور نشو اگه صدام به حد چشمای تو نیست دلم می خواست داد بزنم بگم تو دل چیا دارم ولی هر کس که نازنین محرم رازای تو نیست یادم نرفته عاشقی سوختن و ساختنه عزیز ولی تحمل ما که به قدر اعلای تو نیست خیلی عزیزی به خدا این دیگه حاشا نداره برای میلاد هیچ کسی به قد و بالای تو نیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:6 توسط میلاد صفائی |
|
|
من غریبم اینجا شهر من دور است شهر من زیباست . آسمانش آبی ، رودهایش جاری ، خورشیدش مهر می تابد به زمین !
بر لب بلبلکانش غزل یاری پرستو ، فارغ از بیم روبه صفتان ، می سراید شعر همکاری .
مردمانش رود ، مردمانش خورشید ، به دلهاشان نور ، به لبهاشان شعر ، چشمشان بیناست .
نگاه مردم آنجا ، رنگ مهتاب است مردم آنجا در شب تاریک ، فانوس ها را نمی دارند دریغ
از هم و از خویش همه بیدارند . آری همشهری شهر ما نزدیک است ! قدمی باید زد . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:14 توسط میلاد صفائی |
|
|
بچه بودیم و رها از غصه مملو از شادی و شور و شعف و شادابی خالی از حیله و هر وسوسه ی شیطانی شیطنت می کردیم آب می پاشیدیم به هم لحظه هایی پدر و مادر را دور می کردیم ز غم بچه بودیم و به بازی ، راضی به کمی هم شکلات و کمی غوره ی ترش
پدر از راه رسید خنده ای روی لبش اسکناسی در جیب چهره اش را خستگی پر کرده بود بچه بودیم و نمی دانستیم که چروک صورت سخن از حادثه ی تلخ زمان می گوید و پدر لقمه ی نان را که درونش خالی است ، به هزاران زحمت ، از تنور آورده بچه بودیم و نمی دانستیم شاعران عاشق قصه ی مهر و وفا را قصه ی عشق و صفا را محض خنده در کتاب آورده اند بچه بودیم و نمی دانستیم بر سر همسر هم می توان داد کشید روی کوتاهی دیوار یتیم نقش فریاد کشید بچه بودیم و نمی دانستیم جای فردین خالی است با مرامی و جوانمردی واهی و پوشالی است بچه بودیم و نمی دانستیم کودک همسایه شکمش خالی است دل او هم چون من بستنی می خواهد پدرش بیکار است عرق شرم به پیشانی او و تلاشش به در بسته زدن ! بچه بودیم و نمی دانستیم صاحب بمب اتم از حقوق بشری می گوید ! بچه بودیم و نمی دانستیم که برای بودن و برای بردن گذر از مرز صداقت حتی شرط کافی نیست و از این فرش به عرش راه آسان تملق باز است می توان معرفت و وجدان را به پشیزی نخرید سخن ناصح دوران را لحظه ای هم نشنید غرقه در زندگی روزانه ذهن و اندیشه ی آدم را معطل علت بودن ننمود ما که هستیم لذت از نعمت بودن ببریم هدف از خلقت ما به خدا مربوط است و نباید دانست ! بچه بودیم و نمی دانستیم . . . ! ! ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:43 توسط میلاد صفائی |
|
|
تصویر فردا ، روی پرده ی شب نمایان است غروب غم انگیز امروز ، یاد آور خاطرات دیروز و پیک طلوع فرداست سکوت شب که قاصد فریاد صبح است ، تاریکی تنهاییم را نوید روشنایی می دهد . و من رو به مشرق ، دوان دوان ، در آرزوی دیدار نور ، می دانم که این مهر نامهربان ، قبل از سحر طلوع نمی کند . اما ستاره ام ، چشمک زنان به شب طعنه می زند . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 1:36 توسط میلاد صفائی |
|
|
که هر چه می سوزم از این خویشتن است ، و هر چه می سازم با اوست . اما نمی شناسم من ، این خویشتن را ! کیست او که اینگونه : گهی با شتاب و گهی آرام ، می دود نا آرام ؟ می سراید گاهی ، شعر مهربانی را ، می زداید گاهی ، رنگ هر زیبایی را ! نمی سازد با من ، نمی آید با من . نمی دانم کیست ، نمی دانم چیست ، و چه می خواهد ، ز چه می راند ، به چه می خواند ؟ و چه بسیارم خسته ! خسته تر از برگ درخت برگ زردی که به هنگام خزان می زند فریاد ، که : ندارم تاب ، می روم در خواب ، تا روم از یاد ! خوب می دانم که او هم چون من ، نمی داند کیست ، نمی داند چیست ، ز چه روئیده ؟ و چرا مانده ؟ و چرا اینگونه ، در شبی تاریک ، می دهد جایش را ، به کسی دیگر ، تا که او هم روزی . . . ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 1:15 توسط میلاد صفائی |
|
|
" ما از اوئیم " ، خویشتن را باور کنیم .
************************* یاد داروغه به خیر : " شهر در امن و امان است ، آسوده بخوابید " مَردم از امن و امان ، خواب غفلت بردند ! و به غفلت مُردند . ***** خسته از شور و شرم شهری تهی از حرص و طمع می خواهم تا درونش بچشم مزه ی آبی آزادی را بوی آرامش را ***** چه دلم می خواهد سعی و اندیشه و ایمان را . . . صورت و سیرت و " آواز حقیقت " را . . . همه را ، به هم آغشته کنم ***** بکشم نقشی از آواز و صدا مصلحت را به کناری بزنم به سخن ، درس شهامت بدهم به پر خسته ی حق و به نقد باطل و به موسیقی شوق تا درودی به رهایی بدهم ***** بر سر نفرت و بد بینی ها دستی از روی محبت بکشم ***** شیشه ی فطرت را عاری از گرد و غبار عادت و دل عاشق را مست شادی بکنم ***** زنده بودن که به آب و نان است ، هنر زندگی از پیر زمان آموزم ***** دست به تبعید سیاهی بزنم روی مرز عمل و نیت ما ، خط سفیدی بکشم ***** به " همه مردم شهر " هر که دارد نفسی بهر حیات بنویسم خطی ، و بشویم چشمی : " انا لله " را باید اکنون فهمید بعد مردن دیر است و بگویم : مَردم ! های مَردم ! " انا الیه راجعون " ، قصه ی امروز ماست آری ای زنده دلان " ما از اوئیم " خویشتن را باور کنیم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 1:17 توسط میلاد صفائی |
|
|
زندگی خواهم کرد ، مهر خواهم ورزید ، " دوست خواهم داشت " فکر خواهم کرد . . . ******* آدمی خواهم بود که وقتی مُردم ، یادم را در قبری تاریک پنهان نسازند . ******* روزی که به سوی خدا بازگشتم ، بدیهایم را ، به وسعت مهربانیتان ببخشایید . ******* صدایم را به خاک نسپارید ، حرف ها میان سکوت پنهان کرده ام . ******* " اشک هایتان ارزانیتان ، و ناله های بیهوده تان . . . " ترسم از آن است ، سه بار که خورشید طلوع کند ، من در خاطره هاتان غروب کرده باشم . ******* اگر از من ارث می خواهید ، اموالم را به پول سیاهی نمی خرند . باغچه ای دارم ، از بذر سوال آکنده ، راهش از رود شور می گذرد ، بعد درهای شعور ، چند قدم دورتر از چشمه ی نور ، روی شاخه ای از درخت آگاهی ، صندوق معرفت آویزان است . مُشتی اندیشه در آن ریخته ام ، بهر امانت به شما می دهمش . ******* سعی خواهم کرد ، خاک خوبی باشم ، برای در آغوش گرفتن اندامتان . دیری نخواهد پایید . . . . . . با الهام از یک نوشته
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 2:37 توسط میلاد صفائی |
|
|
یادم هست که سالها پیش ، حافظ کنار گوشم می گفت : " آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی " آن زمان شاید نمی فهمیدم . و اکنون هم !
ثانیه ها ما را ترک می کنند . و ما همچنان زندگی می کنیم . . . و ما همچنان نمی دانیم . . . و ما همچنان نمی دانیم که نمی دانیم . . . و گویی من می دانم که ما نمی دانیم و نمی دانیم که نمی دانیم ! و همین است که رنجم می دهد .
و باز هم ثانیه ها ما را ترک می کنند . . . و شاید هم ما ثانیه ها را ترک کرده ایم ! چه کسی می داند ؟ ما در ثانیه ها زندگی می کنیم یا ثانیه ها در ما ؟ و شاید هم . . . ما و ثانیه ها با هم !
و ما ، تاریخ ، این فرزند بزرگ زمان را فراموش می کنیم . غافل از اینکه خود نیز بخشی از این تاریخ هستیم ، برای فرزندانمان .
گاهی احساس می کنم که از دنیایی دیگر آمده ام ، که روزمرِّگی و روزمرگی انسان ها را تماشا کنم ، و عبرت بگیرم .
و گاهی دلم می خواهد : که از خاک پرواز کنم . دلم می خواهد : بالهایم شور شعور باشد و آب و دانه ام عشق و نور .
بی همسفرم ! و چه سخت است تنها در میان تن ها ! با توام ! بله با خود خود تو تو که با خاک غریبه ای ، توشه بردار و بیا ،
راه ها باید رفت ،
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:20 توسط میلاد صفائی |
|
|
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویا آخرین لحظه است
و کسی چه می داند
شاید باشد . . . ! < ؟ >
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:18 توسط میلاد صفائی |
|
|
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند لنگان خَرک خویش به مقصد برساند آنکس که نداند و بداند که نداند خویشتن از ننگ جهالت برهاند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:12 توسط میلاد صفائی |
|
|
♦ می شنوی صدای ساعت را ؟ تیک... تاک ؛ تیک... تاک ؛ تیک... تاک سرشار از تنوع نیست ؟ آری هیچ چیز خسته کننده نیست خورشید و زمین بیدار
♦ مردمان راضی ز روزگار خویش با موسیقی تنهایی ، دختران در رقص پیرمردان بازنشسته و با زن نشسته جوانان سرخوش از بیکاری
♦ آهنگ دلنواز بوق ماشین ها 2 نفر ونک ... ونک 2 نفر ... آزادی دور میدون ... آزادی ... ( کجایی ؟ تنهای تنهام )
♦ کار و تلاش شبانه روزی روزهای تعطیل هم باز است ! به خاطر یک مشت دلار از نعمت خدا تا چرک کف دست ...
♦ شکم گرسنه ی فقیران عاشق ، که در شبهای هجران ، فاصله ی میان طبقات را نوش جان می کند !
♦ راستی اقدس خانوم : کوپن روغن اعلام شده ها !
♦ قصه ی طول و دراز زنان خیابانی دختران فراری ، پسران کاملاً ایرانی فقر و فحشا یا سرگرمی روزانه ؟
♦ سقوط هواپیماها مقتولان بی نام و نشان درهای بهشت همواره باز است !
♦ خشم زمین و زلزله شهرهای ایمن سازی شده ! مهندسانی که نهارشان نان و رشوه است
♦ خط فقر روی سر مردم کودکان در مدرسه بازی می زنند و فراموش می کنند اشک های شب پیش مادر را و صدای لرزان پدر را : نانوایی محل بسته بود!
♦ فرهنگ فقر و فقر فرهنگ دکتر سیدا می گفت : سرانه ی مطالعه : کمتر از 3 دقیقه ! احمد آقا بیا شریک بشیم ول کن کتاب فروشی رو چه سودی داره این لوازم آرایشی !
♦ اخبار تلویزیون : فقط 5 % زنان از زیبایی خود راضی اند . ♦ دیروز مسجد محلمون نهار می داد چقدر جای دکتر شریعتی خالی بود نان دین خوردیم و کار دنیا کردیم
♦ این قصه سر دراز دارد حوصله ی گفت و شنود نیست بی خیال بابا ، گیر دادیا
♦ عمریست به مرکز میدان خیره مانده ایم همچنان غافل از خارج این دایره ها قدم زنان محیط دایره را متر می کنیم
♦ عکس سهراب روی دیوار چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی مرد گاری چی در حسرت مرگ . و ...
♦ اتاق : تنگ و تاریک و بی پنجره ، و دری بسته . ♦ من : به امید عبور نور از دیوار ، گوشه ای تنها نشسته ! ♦ گه گاهی به ناچار ، امید را نقاشی می کنم ، روی دیوار . و به جای نور ، ماه و ستاره ها را تصویر می کنم . ♦ جایی نوشته شده است : ( نیمه ی پر لیوان را ببین . )
♦خسته ام . از هر آنچه که دو رنگ است . ♦ زخم خورده ی دنیایی در آرزوی رهایی ساعت شنی را سر و ته می کنم ! ♦ روی میز : لیوانی خشک ، مرا نگاه می کند . و من ، حسرت قطره ای آب را می نوشم ! ♦ گوشه ی طاقچه : آئینه ای که به دیوار تکیه داده است ، از بیکاری ، تاریکی را منعکس می کند ! ♦ گوش کن : این پژواک صدای سهراب نیست ؟ ( چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید ) ♦ ببین سهراب : چشم هایم را هم شستم ... اما ... دیوار ، هرگز به نور ، نمی دهد اجازه ی عبور . و لیوان خالی ِ روی میز ، تشنگی را تکرار می کند . ♦ من ... همچنان ... ناتوان از سپید دیدن سیاهی ها .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:9 توسط میلاد صفائی |
|
|
♦ اتاق : تنگ و تاریک و بی پنجره ، و دری بسته . ♦ من : به امید عبور نور از دیوار ، گوشه ای تنها نشسته ! ♦ گه گاهی به ناچار ، امید را نقاشی می کنم ، روی دیوار . و به جای نور ، ماه و ستاره ها را تصویر می کنم . ♦ جایی نوشته شده است : ( نیمه ی پر لیوان را ببین . ) ♦ خسته ام . از هر آنچه که دو رنگ است . ♦ زخم خورده ی دنیایی در آرزوی رهایی ساعت شنی را سر و ته می کنم ! ♦ روی میز : لیوانی خشک ، مرا نگاه می کند . و من ، حسرت قطره ای آب را می نوشم ! ♦ گوشه ی طاقچه : آئینه ای که به دیوار تکیه داده است ، از بیکاری ، تاریکی را منعکس می کند ! ♦ گوش کن : این پژواک صدای سهراب نیست ؟ ( چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید ) ♦ ببین سهراب : چشم هایم را هم شستم ... اما ... دیوار ، هرگز به نور ، نمی دهد اجازه ی عبور . و لیوان خالی ِ روی میز ، تشنگی را تکرار می کند . ♦ من ... همچنان ... ناتوان از سپید دیدن سیاهی ها .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:5 توسط میلاد صفائی |
|
|
به نام کمال مطلق این منم : مسافر جاده ی پر پیچ و خم زندگی . مشتاق و شتابان و سردرگم به سوی مقصدی مبهم پیش می روم . تک و تنها ، غریب و پیاده ، از شهری بی نشان ، از پای رشته کوه عظیم انسانیت آمده ام . در پی یافتن مردم بیدار کوی شوق ، فریاد زنان کمک می خواهم. « من به دنبال آن موجود والا مقامی هستم که از دیدنش
به احسن الخالقین، تبارک الله گویم .» رد پای مسافران پیش از خویش را در این کوره راه تاریک می بینم . گاه از این نشانه ها به بن بست می رسم و گاه در ادامه ی این رد پاها
نور میرایی می بینم . و باز به دنبال رد پایی دیگر، هراسان از
دامها و چاهها ، به این سو و آن سو می نگرم . « حسرت همسفری همدل و صدیق آزارم می دهد . » و غریب صدایی آشنا که همواره در وجودم طنین انداز است : « راهی دراز را از عدم به هستی نیامده ام که نابود شوم .
آمدنم بیهوده نبود و نمی خواهم بیهوده بودنم آمدنم را بی معنا کند.»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:1 توسط میلاد صفائی |
|
|
به نام شاعر اشعار هستی به نام خالق هر عشق و مستی اگر باور نباشد نزد معشوق خدایا شاهد عشقم تو هستی |
|
|
مناجات یا رب . . . یا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گر یه ی سحر گاهم ده در راه خود اول ز خودم بی خود کن بی خود چو شدم ز خود به خود راهم ده الهی . . . الهی یکتای بی همتایی ، قیوم و توانایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال دانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی ، داروی دلهایی ، به تو رسد ملک خدایی . خداوندا . . . خداوندا قسم بر اخترانت ، به حق و حرمت پیغمبرانت ، به راز غنچه ی نشکفته در باغ ، به درد لاله ی بنشسته با داغ ، به پاکی زلال چشمه ساران ، به عمر کوته یک قطره باران ، خداوندا . . . خداوندا قسم بر پاک بازان ، بلند آوازگان و سر فرازان ، مرا زین خود پرستی ها رها کن ، چنان اندیشه ای بر من عطا کن ، که تقدیری که از آن ناگزیرم ، توانم جبر و قهرش را پذیرم ، و یا عزمی چنان پیگیر بخشم ، که نا تقدیر را تغییر بخشم ، توانایی ده ای بانی تقدیر ، توانایی ده ای بانی تقدیر ، که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر ، الهی . . . الهی نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، لطف تو ما را عیان ، الهی . . . الهی ضعیفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی ، مومنان را گواهی ، چه عزیز است ، آنکس که تو خواهی . . . |
|||
| نوشته های قبلی |
|
خرداد 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |